در مورد جهت داري علوم و نقش پيش زمينه هاي معرفتي در ارائه نظريات علمي، شما با كدام نظر موافقيد؟
 موثر در مقام گردآوري اطلاعات
 موثر در مقام گردآوري و داوري
 بدون تأثير

 
  رمانتيسم Romanticism       ديالكتيك استعلايي Dialectic Transcendental       نظريه تصويري THE PICTUER THEORY OF MEANING       جوهر substance       پست مدرنيسم       اسطوره Mythos       بافت گرايي contextualism       اروس Eros       حس دروني inner sense       پيش داوري Prejudice       پساساختارگرايي Post-structuralism       ساختارگرايي structuralism       آيت الله قاضي طباطبايي       آيت الله هاشمي رفسنجاني       ويليام اوكام William occam       شهيد آيت الله صدوقي       حزب استقلال       شهيد مصطفي خميني       انسان كامل Prefect Man       نوآگوستيني Augustinianism       سُدره (Sudrah (Sacred shirt       گناه مرگ ارزان gonah i marg arzan       هئورتات haurvatat       هميستكان hamestakan       كيومرث Kayūmart, Gayūmat, Gayōmart    
 
 
عنوان  :  فلسفه علم افلاطون On Plato Philosophy of Science
نویسنده :  شاهين كاوه ,  سيد مهدي بيابانكي
كلمات كليدي  :  نظريه مُثُل، اسم گرايي، سنت فيثاغورسي، قوانين طبيعت، فلسفه رياضيات
1. زندگينامه
افلاطون در سال 427 قبل از ميلاد در يك خانواده‌ي اشرافي و احتمالاً در آتن به دنيا آمد. در بيست سالگي وارد جمع شاگردان سقراط گرديد. گويا سه بار به ايتاليا سفر کرد كه حداقل يك بار آن به منظور ايفاي نقش مشاور پادشاه سيراكيوز بوده است كه با ايده‌ي وي درباره‌ي حکمراني فلاسفه بر جوامع همخواني دارد. هيچ‌ يك از اين سه سفر تجربه‌ي خوبي براي افلاطون به همراه نداشت. طبق روايتي بار اول در راه بازگشت به عنوان برده به فروش گذاشته شد، اما خريدارش او را آزاد كرد. در حوالي سال 360 ق.م. از آخرين سفرش به ايتاليا بازگشت و تا پايان عمر در آتن ماند. آكادمي افلاطون در 387 ق.م تأسيس شد و تا سيصد سال محل آموزش فلسفه بود. افلاطون به هندسه و رياضيات اهميت زيادي مي‌داد، به طوري كه گفته شده بر سر درِ آكادمي حك شده بود: «هركس هندسه نمي‌داند داخل نشود». آكادمي قطب علمي معتبري در يونان محسوب مي‌شد و علاوه بر فلسفه، رياضيات، نجوم و موسيقي هم در آن تدريس مي‌شد. افلاطون در 347 ق.م. در هشتاد و يك سالگي و به گفته‌ي سيسرون «در حال نوشتن»، درگذشت. نوشته‌هاي فلسفي او معمولاً در قالب گفتگوي ميان سقراط و افراد مختلف جامعه، از فيلسوف، سياستمدار، فرمانده جنگ و ... تنظيم شده است. شيوه‌ي سقراط در گفتگو آن بود كه ابتدا در مورد موضوعي اظهار بي اطلاعي مي‌كرد و از مخاطبش مي‌خواست كه به سوال او جواب دهد. سپس سقراط با پرسيدن سوال‌هاي مكرر هم‌صحبت‌اش را به مسيري كه مايل بود مي‌كشاند.
 
2. معرفت شناسي و هستي شناسي افلاطون
جدا ساختن شناخت شناسي افلاطون از هستي شناسي او دشوار است و مطالب اين دو غالباً با هم آميخته اند و به موازات هم مورد بحث قرار مي گيرند[1]. از ديدگاه او معرفت حقيقي بايد اولاً خطا ناپذير و ثانياً درباره آن چه هست باشد (نه آنچه در حال تغيير و دگرگوني است). بر اين اساس، افلاطون ادراك حسّي را به اين دليل كه دو ويژگي فوق را ندارد، معرفت حقيقي نمي داند. تعريف مشهور افلاطون از معرفت امروزه اين گونه صورتبندي مي شود: «معرفت عبارت است از باورِ صادق موجّه». اين تعريف، بحث هاي بسياري را در طول تاريخ فلسفه تا زمان حال برانگيخته و محمل ردّ و پذيرش فلاسفه بسياري بوده است.
افلاطون ديدگاه خود در خصوص «معرفت» (يا شناخت) را در قطعه مشهوري از كتاب جمهوري و در قالب تمثيل «خط» ارائه مي كند[2]. در اين تمثيل، افلاطون درجات و مراتب معرفت را بر طبق متعلّقات آن مشخص مي كند. او در اين تمثيل از ما مي خواهد خطي را تصور كنيم كه به دو قسمت نابرابر تقسيم شده و هر يك از آن دو نيز به همين نسبت به دو بخش فرعي منقسم گشته است. دو بخش اول خط، نماينده دو مرتبه عالم محسوس است: مرتبه اول از آن تصويرهاي محسوس و مرتبه دوم از آن خود موجودات طبيعي و صناعي. دو بخش دوم خط نماينده دو مرتبه عالم معقول است؛ مرتبه اول از آن رياضيات و مرتبه دوم از آنِ ديالكتيك يا شناخت مبادي. در برابر هر يك از اين چهار مرتبه از هستي، چهار مرتبه معرفت خواهيم داشت كه در شكل زير نمايش داده شده است: 
 

 
 نكته شايان توجه در تمثيل «خط» اين است كه به همان نسبت كه تصوير و سايه اشياء محسوس، طفيلي خود آن اشياء هستند و هيچ استقلالي از خود ندارند، اشياي محسوس نيز وابسته به اعيان رياضي (يعني ساختار كمّي خويش) هستند و آنها نيز ريشه در مبادي (يعني عالم مُثُل يا ذات حقيقي خودشان) دارند. در رأس اين عالم نيز مثال خير قرار گرفته كه خورشيد اين عالم است[3].
حال لازم است در خصوص هر يك از مراتب هستي كه افلاطون بر مي شمرد و شناخت مرتبت با آنها، توضيحات بيشتري ارائه دهيم.
 
 
3. عالم مُثُل و معرفت حقيقي
دغدغه‌ي فلاسفه‌ي يونان در زمان افلاطون و پيش از آن مسأله‌ي ثبات و تغيّر در طبيعت بود. از سويي به نظر مي‌رسيد كه در طبيعت هيچ چيز به جز حركتِ دايمي و بي‌ثباتي محض وجود ندارد، و از سوي ديگر ذهن عقلاني و رياضي‌وار يوناني حكم مي‌كرد كه حقايق ثابتي در جهان هست كه هرگز دستخوش تغيير نمي‌شود. افلاطون تلاش نمود با نظريه‌ي مُثُل، ميان اين دو شهودِ فلسفي آشتي برقرار كند. افلاطون از ما مي‌پرسد چه چيز همه‌ي اسب‌ها را اسب و همه‌ي چيزهاي سفيد را سفيد مي‌كند؟ درست است كه هيچ دو اسبي دقيقاً مثل هم نيستند، اما چيزهاي بسياري ميان آن‌ها مشترك است. اگر هيچ چيز جز تكثر و تغير وجود نداشت، ما هرگز قادر نبوديم شباهتي ميان دو اسب تشخيص دهيم. پس بي شک يك چيز ثابت بايد وجود داشته باشد. افلاطون آن چيزِ ثابت كه در اين ميان وجود دارد را «مثالِ اسب» ناميد. مثالِ اسب همه‌ي ويژگي‌هاي ايده‌آل اسب را دارد، ولي خودش يك اسب منفرد نيست. به اعتقاد افلاطون در واقع اسبيّت وجودي «اصيل‌تر» از همه‌ي اسب‌ها دارد و همه‌ي اسب‌ها به واسطه‌ي بهره‌مندي از اين مثال اسبيّت است كه اسب مي‌شوند. ما اين اسبيت را مي‌شناسيم و با كمكِ آن است كه اسب‌ها را از غير اسب‌ها تشخيص مي‌دهيم. اسبيت وجودي خارج از زمان و مكان دارد، ولي همه اسب هاي مادي به نوعي از آن بهره مند مي شوند.
  اين ديدگاه امروزه نيز مورد بحث است. به طرفدارانِ آن افلاطون‌گرا يا كلي‌گرا[4] يا واقع‌گرا، و به مخالفين آن اسم‌گرا[5] گفته مي‌شود. نام‌گرايي يعني اين اعتقاد كه ويژگي‌ها (مثل سفيدي، اسب بودن، نيك بودن، ...) چيزي جز نام‌هايي كه بشر ساخته است، نيستند. در عالم فقط «جزيي»ها وجود دارند (اين شيء سفيد، اين اسب، اين عمل نيك، ...) و نه «كلي»هاي اسب، سفيدي و غيره. البته بايد توجه داشت که امروزه کمتر افلاطون‌گرايي از تمثيل افلاطون مبني بر يك عالمِ ماورايي و يك مقرِ آسماني كه مُثل در آن حضور دارند، استفاده مي‌كند. استدلال‌هاي اصليِ كلي‌گرايان شبيه به استدلال‌هاي افلاطون است. اين استدلال‌ها به طور خلاصه بيان مي‌كنند كه انتخاب و دسته‌بندي ويژگي‌ها توسطِ زبان، هرقدر هم اختياري و وابسته به ذهن و زبان باشد، اين كه يك شيء خاص فلان ويژگي را دارد يا نه، امري اختياري و وابسته به ترجيحِ ذهنِ افراد نيست. ممكن است در زبانِ قبيله‌اي ويژگي‌هاي «آبي» و «سبز» وجود نداشته باشند و در عوض «سابي» و «ابز» وجود داشته باشند كه هيچ كدام معادل با آبي و سبز ما نيستند، اما در همان قوم هم، اگر دو شي دلخواه را بياوريم و به اعضاي قبيله نشان دهيم، اين كه آيا اين دو از نظرِ سابي بودن شبيه به هم هستند يا خير، براي ايشان دلبخواهي نيست. ممكن است برخي ويژگي‌ها اصيل نباشند و بتوان آن‌ها را به برخي ويژگي‌هاي بنيادي‌تر تقليل داد (مثلاً اسب بودن را به داشتن ژن خاصي و داشتن آن ژن خاص را به ساختار ملكولي خاصي تقليل دهيم)، ولي به‌هرحال يك مجموعه از كلي‌ها مي‌ماند كه قابل حذف نيست. استدلال مشابه ديگري نيز وجود دارد مبني بر اين كه هرگز نمي‌توان كلي‌ها را كاملاً از زبان حذف نمود. افلاطون‌گرايان از اين كه اطلاق كلي‌ها به جزيي‌ها ذهني و دلبخواهي نيست، و از اين كه كلي‌ها در زبان اجتناب‌ناپذير هستند، نتيجه مي‌گيرند كه كلي‌ها وجودي مستقل دارند.
بايد توجه داشت كه افلاطون وقتي از مثل يا صوَر سخن مي گويد به محتوا يا مرجع عيني مفاهيم كلّي اشاره مي كند. منظور افلاطون از مثل يا صور، ذوات عيني است كه قائم به خودند و در يك عالم متعالي، يعني جدا از اشياء محسوس موجودند. البته اين «جدايي» به معناي جدايي مكاني نيست و بدان معنا نيست كه مثل در يك مكاني قرار دارند، بلكه صرفاً به اين معني است كه مثل واقعيتي مستقل از اشياء محسوس دارند[6]. بر اين اساس، اشياء محسوس، روگرفتهاي واقعيات كلي يا بهره مند از واقعيات كلي يا مثل هستند. از اينرو افلاطون، معرفت حقيقي يا علم را معرفت به مثل مي داند و معرفت نسبت به اشياء را جنس عقيده بر مي شمرد.
 
رياضيات و ديدگاه فيثاغورسي درباره طبيعت
  فيلسوفان يونان هنگامي كه به بررسي وحدت پديده هاي مشاهده شدني پرداختند، با مسأله كوچكترين واحد ماده روبرو شدند. از اين دوره از سير انديشه انساني، دو نظرگاه مخالف پديدار گشت كه تأثير عميقي بر تحول بعدي فلسفه گذاشت. اين دو نظرگاه عبارتند از: ماترياليسم و ايده آليسم. لوكيپوس[7] و دموكريتوس[8] معتقد بودند كه كوچكترين ذرات ماده وجود دارند. اين ذرات، بسيار ريز، تقسيم نشدني، و تغيير ناپذيرند و «اتم» ناميده مي شوند. اين ذراتِ داراي شكل، در فضاي خالي جدا از همند و مي توانند به سبب موقعيتهاي متفاوت فضايي و حركتهاي متنوعشان، تنوع كثير پديده ها را به وجود آورند. در مقابلِ اين ديدگاه ماترياليستي، ديدگاه ايده آليستي افلاطون قرار داشت. در فلسفه افلاطون، كوچكترين ذرات ماده به يك معنا چيزي جز شكل هاي هندسي نيستند. او كوچكترين ذرات عنصرها را همان اجسام هندسي منظم مي دانست[9]. افلاطون، عناصر چهارگانه يعني خاك، آب، باد و آتش را مي پذيرفت و چنين مي پنداشت كه كوچكترين ذره خاك، مكعب شكل و كوچكترين ذره آب حجمي بيست وجهي، و همچنين ذره بنيادي آتش جهار وجهي و از آنِ هوا هشت وجهي است. او چهار وجهي منتظم را به آتش نسبت مي داد، زيرا در ميان اجسام منتظم، چهار وجهي منتظم تيزترين زوايا را دارد و در ميان عناصر، آتش نافذترين است. مكعب را به خاك نسبت مي داد، چرا كه واژگون كردن مكعبي كه بر قاعده قرار گرفته، دشوارتر از واژگون كردن ساير چند وجهي هاي منتظم است، و خاك نيز «صلب ترين» عناصر است. افلاطون با استدلالي مشابه، هشت وجهي منتظم را به هوا و بيست وجهي منتظم را به آب نسبت مي داد[10]. بدين ترتيب، شكل هر عنصر مشخص كننده خواصش تلقي مي شد. افلاطون معتقد بود كه كوچكترين ذرات را مي توان به مثلث هايي تحويل نمود و نيز مي توان آنها را دوباره از اين مثلث ها ساخت. بدين ترتيب، افلاطون معتقد بود كه تبدلات ميان آب، هوا و آتش از «تجزيه» هر كدام از مثلث هاي متساوي الاضلاع كه وجوه جانبي چند وجهي هاي متناظر با اين عناصر را تشكيل داده اند و سپس تركيب اين مثلث هاي كوچكتر براي تشكيل وجوه اجسام منتظم ديگر، ناشي مي شود. اين مثلث ها ديگر ماده نيستند چون هيچ بعد مكاني ندارند. بدين سان، در پايان يك رشته از مفاهيم مادي با چيزي مواجه مي شويم كه ديگر مادي نيست بلكه صرفاً شكل رياضي است. به نظر افلاطون، آن مفهوم ريشه اي كه بتواند جهان را قابل درك سازد، الگوي رياضي، تصوير يا ايده (مثال) است[11]. تبيين افلاطون از ماده و خصوصيات آن بر حسب اشكال هندسي، كاملاً بنا بر سنت فيثاغورسي است. بر حسب نظر فيلسوف فيثاغورسي، واقعيت چيزي جز روابط رياضي نيست و شناخت اين روابط معادل شناخت ساختار واقعي پديدارهاست.
 
تأثير افلاطون در حوزه هاي مربوط به فلسفه علم
  اساساً هيچ فيلسوفي در مغرب زمين نيست مگر آنكه به قصد يا بدون قصد از فلسفه افلاطون بهره اي ولو بسيار ضعيف نگرفته باشد[12]. ديدگاههاي افلاطون از هستي شناسي و معرفت شناسي گرفته تا فلسفه سياسي، الهام بخش بسياري از فلاسفه بوده و هست. اين اثر بخشي در حوزه فلسفه علم نيز وجود دارد. مثلاً برخي فلاسفه، از جمله ديويد لوئيس، تحت تأثير نظريه مثل، معتقدند كه علم در نهايت آن ويژگي‌هاي اصيل و اصلي را به ما خواهد شناساند كه همه‌ي ويژگي‌هاي ديگر به آن‌ها تقليل مي‌يابند. شايد جرم و بار و ... آن مُثل اصلي باشند. برخي ديگر مانند ديويد آرمسترانگ، معتقدند كه قوانين طبيعت روابطي ضروري ميان كلي‌ها هستند و خود اين روابط را بايد به صورت كلي‌ها نگاه كرد. پس قوانين طبيعت خود اشيائي (مُثلي) هستند كه وجود مستقل دارند[13]. در حوزه فلسفه فيزيك، برخي مانند هايزنبرگ با مقايسه نگرش افلاطوني به رياضيات و مقايسه آن با فيزيك جديد، بويژه فيزيك كوانتم، معتقدند كه ذره هاي بنيادي فيزيك همچون اجسام منتظم در فلسفه افلاطون بر حسب تقارنهای رياضي تعريف مي شوند. آنها ابدي و تغيير ناپذير نيستند، پس به دشواري مي توان آنها را واقعي، به معناي دقيق كلمه، به شمار آورد. آنها بيشتر بيانهاي ساده اي از ساختهاي بنيادي رياضي هستند كه شخص در كوشش براي تجزيه هر چه بيشتر ماده با آنها مواجه مي شود و مضمون لازم براي قانونهاي پايه اي طبيعت را فراهم مي آورند[14]. در فلسفه رياضيات نيز افلاطون گرايي تحت تأثير نظريه مثل افلاطون، ديدگاه مطرحي است. منظور از افلاطون گرايي در رياضيات اين است كه اشياء رياضي وجودي واقعي و مستقل از ما دارند. اشياء رياضي اصولاً با اعيان طبيعي مانند درخت يا اشياء فيزيكي مثل پوزيترون فرقي ندارند. ما موجودات رياضي را خلق نمي كنيم، بلكه آنها را كشف مي كنيم و با قضاياي رياضي به توصيف آنها مي پردازيم[15]


[1] فريدريك كاپلستون، تاريخ فلسفه يونان و روم، ترجمه سيد جلال الدين مجتبوي، انتشارات سروش و علمي فرهنگي، تهران، 1380، ص172
[2]. افلاطون، دوره كامل آثار افلاطون، ترجمه محمد حسن لطفي و رضا كاوياني، انتشارات خوارزمي، تهران، 1366: رساله جمهوري 6d- 509 و     5e-  511  
[3]. فتحي، حسن، ديالكتيك در فلسفه افلاطون، نشريه دانشكده ادبيات و علوم انساني تبريز، بهار 82، ش186، ص5
[4] universalist
[5] nominalist
[6]. كاپلستون، همان، ص198
[7]. Leucippus
[8]. Democritus
[9] . هايزنبرگ، ورنر، از افلاطون تا ماكس پلانك: مسائل فلسفي فيزيك اتمي، ترجمه حبيب الله تيموري ماسوله، نشريه هدهد، بهمن60، ش29، ص809
[10] . لازي، جان، درآمدي تاريخي به فلسفه علم، ترجمه علي پايا، انتشارات سمت، تهران، 1377، ص19
[11] .هايزنبرگ، همان
[12] . مهدوي، يحیي، شكاكان يونان، انتشارات خوارزمي، تهران، 1376، ص36
[13] . ديواني، امير، قوانين طبيعت، انتشارات دانشگاه قم، قم، ۱۳۸۲
[14] .هايزنبرگ، همان، ص816
[15] . علوي نيا، سهراب، افلاطون گرايي در فلسفه رياضيات، پژوهشنامه علوم انساني دانشگاه شهيد بهشتي، زمستان81، ش36، ص124

 

 


0/5 - (0)
 
 
 
1393/08/30
 
 فروشگاه كتب پژوهشكده
 سايت احكام
 سايت مهندسي فرهنگي
 سايت پژوهش هاي معنوي
 سايت پژوهه تبليغ
 كنگره بين المللي علوم انساني اسلامي
 دانشگاه علامه طباطبايي
 پايگاه اطلاع رساني پژوهشكده
 دانشگاه شيخ بهايي
 دانشگاه اصفهان
 دانشگاه تربيت مدرس
 دانشكده علوم حديث
 دانشگاه تبريز
 دانشگاه باقرالعلوم(ع)
 دانشگاه گلستان
 دانشگاه تربيت معلم سبزوار
 سايت واعظون
 زندگينامه مراجع,انديشمندان و علماي شيعه
 
کتابخانه هادی
 
 فرهنگ نامه تاريخ زندگاني پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله و سلم)
بسم الله الرحمن الرحيم فرهنگ‎نامه‎ي تاريخ زندگاني پيامبر اعظم(ص) منشر شد در راستاي ...
 
 
 
 
Email:pajoohe_b@yahoo.com صفحه اصلی |  اخبار |  مصاحبه |  پند و اندرز |  نامه های اخلاقی |  مقالات پژوهشکده |  مقالات نشریات |  پژوهشها |  دوره های آموزشی |  فرهنگ علوم اسلامی و انسانی |  پرسش و پاسخ |  چند رسانه ای |  برای دریافت پنل پیامک رایگان کلیک کنید